تبليغاتX
خط عشق
خطم چو زلف یار پریشان و درهم است ..... عیبم مکن که در شب یلدا نوشته ام
 باز هم عالم خط....
....شعری زیبا از صفیر اصفهانی که با خوشنویسی آقای قلیزاده جهرمی جلوه ای صد چندان گرفته...حیفم آمد که دوستان نیز حظی نگیرند....

|+| نوشته شده توسط خط عشق در بیست و پنجم شهریور 1388  |
 خط هم عالمی داره
....دیدم بد نیست کمی یخ وبلاگ رو باز کنم البته یکوقت فکر نکنید قصددرست کردن یخ در بهشت را دارم...نه ...ضمنا قصد تعطیل کردن مغازه رو ( ببخشید !!! وبلاگم رو میگم)ندارم و برای همین هراز چند گاهی شعری -متنی-خاطره ای-خطی و...را انتخاب میکنم که بگم ما هستیم (هر چند بود و نبودم هیچ فرقی نمیکنه)در هر صورت ....

|+| نوشته شده توسط خط عشق در پانزدهم شهریور 1388  |
 یاد باد آن روزگاران.....
...گاهی اوقات دلم بدجوری هوای اون روزها رو میکنه...دوست دارم بنشینم و آن خاطرات رو مرور کنم

فرقی هم نمیکنه...تلخ و شیرینش قشنگ بود ...در هر صورت نوشتن و گفتن این خاطرات (چه از زبان خودم و چه دیگران)خالی از لطف نیست

 

 

...می گفت مراسم دعای کمیل بود. صفدر میرزایی با کماشبندی بالای تپه

نگهبان بودند ،  دعا از بلندگو پخش می شد و در گوشه و کنار هر کس برای

خودش خلوت و حالی داشت.کماشبندی می گفت :  « آن شب ،  میرزایی

 حدود دوکیلو انار با خودش  آورده بود روی تپه سر پُست، تا آخر دعا میخورد

 و گریه می کرد.  پرسیدم: « مگر میشه   هم خورد  و   هم گریه  کرد ؟ »

 گفت:«وقتی عبارت خوانی میکردند آنها را می فشرد و بعد از ذکر مصیبت

 و گریه، یکی یکی همانطور که سرش پایین بود می مکید. کاری که گمان

نمی کنم کسی تا به حال کرده باشد! » به او می گفتم: « بابا یا بخور  یا

گریه کن ، هر دو که با هم نمی شه

 

 

|+| نوشته شده توسط خط عشق در بیست و یکم مرداد 1388  |
 مممن هم گگنگم مممثل تتتو

اينهم شعري از قا آني که کمی سرگرم کنند ه است...البته فقط براي تفنن در وبلاگم گذاشتم و فقط بايد با حوصله خوانده شود... امیدوارم لکنت زبان نداشته

باشید......

                          

پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن
می‌شنیدم که بدین نوع همی‌راند سخن

کای ز زلفت ص ص صبحم شا شا شام تاریک
وی ز چهرت شا شا شا مم ص ص صبح روشن

ت ت تریاکیم و بی ش ش شهد  للبت
ص صبر و تا تا تابم رررفت از ت ت تن

طفل گفتا: م م من را تو تو تقلید مکن
گ گ گم شو ز برم ای ک ک کمتر از زن

می می  می خواهی مو مشتی به ک ک کلت بزنم
که بیفتد م م مغزت می میان ددهن؟

پیر گفتا وووالله  م م معلومست این
که که زادم من بیچاره ز مادر الکن

ه ه هفتاد و ه هشتاد و سه سالست فزون
گ گ گنگ و لا لا لا لم به خ خلاق زمن

طفل گفتا خو خدا را ص صد بار ش شکر
که برستم به جهان از م ملال  و م محن

م م من هم گ گنگم م م مثل توتوتو
تو تو تو هم گ گ گنگی م م مثل م م من

|+| نوشته شده توسط خط عشق در سی و یکم تیر 1388  |
 ای بقربا سرت تنها تو را داریم ما......

 

                              

همين چند روز پيش سفري داشتم به همدان،هرچند كه دفعه ي اول نبود اما ديدن ابنيه يتاريخي و مقبره بزرگان ، حال و هوائي دارد كه ساعتها انسان را با تاريخ خود همراه ميكندکه اگر قدم بگذاري،بقول سهراب"ميروي تا ته آن كوچه كه ازپشت بلوغ سر به درميآري"و به سمت گل تنهائي كه پيچيدي به جائي ميرسي "  كه در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبيست" ...  بگذريم ، بيرون مقبره ی باباطاهر،مزاريست كه مفتون همداني را در خودجاي داده...سوغاتي كه ازاين سفر آوردم ، شعريست زيبا ازمفتون همداني كه بر روي سنگ مزارش نوشته شده....

 

 

تاجـــــــــر عشقــــــــــيم وكـــــالاي وفــا داريم ما

الصلا اي خـــــــــلق عـــالم كيــــــــــــميا داريم ما

خاطـــــر مــــــــا تا كه از رنگ كــــــــدورت پاك شد

با همـــــه عالم ســــر صلح و صفـــــــــــا داريم ما

تا كه درد مــــــــا به درمــــــــان لب جــــــانان رسد

چون مسيحا بهــــــــــر هـــــر دردي ، دوا داريم ما

نيست مــــــا را غم ز طـــــــــوفان بلا مـــــانند نوح

تا به كشــــــــــــتي ، ناخدائي چون شما داريم ما

درهمه كون ومكان ازهرچه هست  و  هركه هست

اي به قربان سرت ، تنــــــــــــــــــــها تو را داريم ما

مي پسندم آنچه بر ما، مي پســـندد لطف دوست

خيــــــمه در صحراي تسلـــــــــــيم و رضا داريم ما

تا بصد فرســـــــنگ از نفس و هــــــــــوا دوريم دور

آنچه ميخواهــــــند ، جـــــــــــز كذب و ريا داريم ما

نيست مفتون شكــــــــوه اي ما را ز يار خويشـتن

آنچــــــــــه او بر مــــــــــــــــا روا دارد ،روا داريم ما

|+| نوشته شده توسط خط عشق در یکم تیر 1388  |
 
 
بالا